ناپیدا

۱۸ مارس ۲۰۱۲

جایتان خالی صبحانه ی مفصلی زدیم. زده بودیم بیرون که مثلن تجریش گردی کنیم دم عیدی. عید که چه عرض کنم. برفی و سرد و پر
سوز. بیشتر کریسمس طور. که بچرخیم و بلکم یه نمه از شور زندگی جاری در میدان و بازار تجریش هم به ما سرایت کند. من بی صبحانه و ناشتا، گلدوز هم، ندای بدشانس نه. سعادت نداشت. رفتیم کافه گالری؟ یا یه همچین اسمی. باغ فردوس. شت.. نمیرو، بیکن، تست، سنبوسه، خیار و گوجه، سوسیس، کره و مربا، یه نمه سبزی، آب پرتقال طبیعی- یادش بخیر حیاط گلستان- قهوه و خلاصه.. ضمنن سیزده و پانصد هم هزینه کردیم. نه که مفت یا ارزان. اگر به من بود میگفتم نه هزار تومان. بعد که میدیدم مشتری ها با شهوت میخورند و به به چه چه میکنند و پشت بندش از قیمت ِ مناسب- در مقایسه با کافه های دیگر- ذوق کرده اند، کیف میکردم و از خودم خوشم میآمد. پیر که شدم یه کافه میزنم خفن. صبح ها که خلوت تر است آن گوشه میشینم به سه تار زدن و عصرها هم به لاس زدن. صبحانه رو بلعیدیم و سنگین شدیم. حس تجریشمان رفت واسه ی خودش. بیخیالمان شد. ما هم. سوز رو اعصابی هم میآمد و شد مزید بر علت. رفتیم شهر کتاب مرکزی واسه خودمان عیدی بخریم و اگر پا داد واسه دوستان. گلدوز واسه کل فامیل اش عیدی خرید. بی اغراق. جدن واسه تمام فامیل و دوستی که باهاشان ارتباط دارد یک چیزی خرید. من هم جو گیر شدم که دست آزاده درد نکند سر بزنگاه مچ دست راستم -دقت کنید راست-را گرفت و با چشمانش به کیف پولم اشاره کرد و ازم خواست که یه نگاهی بیندازم و یک نفس عمیق بکشم. انداختم و کشیدم و منصرف شدم. البته که بد پول نداشتم. تازه حقوق گرفته بودم. اما به هر حال پس انداز هم کاری ست که آدم های عاقل میکنند و خوب است من هم یاد بگیرم. مامان ایران، دایی سعید، خاله گیتی و اعظم هر کدام یک گلدان، رفقا هم کتاب یا موزیک. کم است به نظر شما؟ ای بابا باز به شک افتادم. تقصیر گلدوز است.. از خجالت خودم اما درآمدم؛ حسابی. جز کتاب، یک چیزی که سالها فتیش اش را داشتم هم خریدم. نمگیم که پز نشود. هرچند که تا الانش هم پز شده است. اگر هوش متوسطی داشته باشید و من را هم به قیافه بشناسید و یک روز آفتابی مرا در خیابانی جایی ببینید میفهمید فتیش چی. خلاصه که وقتی برگشتم خانه نیشم بد جوری باز بود. گفتم به افتخار نیش باز ام شام با من. آخ که چه شامی. حرف نداشت. دستورش را مینویسم. اگر مچ دستم درد نمیکرد حتی همین حالا مینوشتم. بس که بد تایپ میکنم لابد. یک ایمیلی به دستم؟رسید که روش درست موس گرفتن و تایپ کردن را توضیح میداد و من میخواهم از فردا دیگر درست پای ماسماسکم بنشینم و حواسم به طرز تایپ کردنم باشد. شما هم جدی بگیرید. من چند روز است مچ ام اذیت میکند. دم عیدی

۱۵ مارس ۲۰۱۲

نه که خواب بعد از ظهر حال ندهد، نه؛ میدهد. بعدش تلافی میکند اما. یک جوری میشوی. یک جور شلافه ای. من که اینجور ام. بیدار که شدم هوس فیلم خنده کردم. زنگ زدم بابک؛ که میدتاینت این پاریس وودی رو داری؟ داشت. پاشو بیا با هم ببینیم. خب.
گشتم پی عرق. داشتیم. شانسی. بار دوممان بود هر دو؛ با این حال خندیدیم و خوش گذشت. بعد از فیلم دلم برای عاشق شدن تنگ شد. شونصد سال است که عاشق نشدم. ای، دوست داشتم اما دچار نه. دلم دچاریت خواست. جای شما خالی یه نمه مستم...گمانم عاشقیت سن و سال بر میدارد. کاش برندارد

۱۱ مارس ۲۰۱۲

حق اینجا، گرفتنی است.. باید مبارزه کرد

شاید نباید این ها را بنویسم. مهم نیست. دیوانه ام میکند.
پدربزرگ قبل از اینکه برود گفته بود که اموالش مساوی تقسیم شود. قانون به نظرش منصفانه نبود. دخترهایش - به خصوص مادرم و خاله «م.ه»- چه بسا بیشتر دل سوزانده بودند. آن روزها که میدان شکوفه زندگی میکرد، دست کم هفته ای یک بار به او سر میزندند و برایش آشپزی میکردند و حمام اش میکردند و خانه اش را سر و سامان میدادند و اگر درد پایش اذیت میکرد، در تشت آب گرم ماساژ اش میدادند و ناخن هایش را میگرفتند و گل و گیاه هایش را آب میدادند و شجریان و لطفی برایش میگذاشتند و مینشستند پای خاطراتش، درد و دل هایش، غرولند هایش و دست آخر هم که کارشان تمام میشد از آنجایی که زبان تندی داشت یک چیزی میگفت واینها هم که بعد از این همه سال به زبان تندش عادت نکرده بودند بهشان بر میخورد و با دلخوری بر میگشتند و هفته ی بعد، نه انگار. آن روزها ما همین جا، سعادت آباد بودیم. خاله ام شهرک غرب و پدر بزرگ میدان شکوفه. دست کم دوساعت راه. سال ها برنامه شان همین بود، تا تصمیم گرفتند که خانه ی شکوفه را بفروشند و در عوض یک جایی نزیک خودشان پیدا کنند. که من مخالف بودم. که البته اهمیتی هم نداشت. هر چه بود آنجا حیاط داشت. گل و گیاه داشت. حیاط اش قناری داشت. قناری ها میخواندند. دوست و رفیق داشت. همسایه داشت. همسایه ها همه میشناختند اش. اصلن همه ی محل علی آقا را میشناخت. هر وقت حوصله اش سر میرفت شال و کلاه میکرد به مغازه ی حسن آقای پلاستیک فروش، اگر نه مجید آقای قناد. چمیدانم؛ رفقایش. اما خب مادر و «م.ه» از راه خسته شده بودند و حق هم داشتند. البته که دایی«م.ی»- یکی مانده به آخری- هم به پدر بزرگ سر میزد و هوایش را داشت. اما دایی بزرگه و خاله تنی بزرگه، هیچ. قهر کرده بودند. سر هیچ و پوچ؛ به زعم بنده. دایی آخری هم که سال ها بود که رفته بودو کسی ازش خبری نداشت...‏
هفده/ هجده ساله که بودعاشق شد. شدید. کسی نمیداند عاشق کی. به پدربزرگم گفت که میخواهد زن بگیرد. که عاشق شده است و حالش هیچ خوب نیست. که نمیتواند درس بخواند. که اصلن نمیخواهد درس بخواند و به نظرش گه خاص تحصیلکرده ای شدن، هیچ باحال نیست و به درد نخور است. پدربزرگم هم سفت و سخت گفته بیخود کرده ای و گه اضافه خورده ای و کله ات بوی قورمه سبزی میدهد و لابد یه سیلی محکمی هم دست آخر زده که کار از محکمی کاری عیب نکند. یک هفته بعد تلفن خانه زنگ خورده و آنور خط «م.م.د» گفته میخواهد با عزیز صحبت کند ولاغیر؛ و بعد که عزیز گوشی را گرفته گفته من ترکیه ام و هر وقت کارها راست و ریس شود میروم آلمان. لابد "دلم برایت تنگ میشود عزیز" را هم گفته. چون جانش برای عزیز در میرفته و خیلی دوست اش داشته. به همین ساده گی و خوشمزه گی. وقتی «م.م.د» رفت من چهار ساله م بود. اگر عکس ها نبود یادم میرفت اش. آن سال های اول دست کم عید به عید زنگ میزد و بیشتر با عزیز حرف میزد. مادربزرگم را یک جور دیگر دوست داشت. حق هم داشت. مادربزرگم یک جوری بود که نمیشد یک جور دیگر دوست اش نداشت. هر وقت علی آقا با عزیز بد رفتاری میکرد،«م.م.د» تنها کسی بود که جلوی علی آقا در میآمد و از عواقب کار نمیترسید. بعد که عزیز رفت کم کم ناپیدا شد. تماس ها از سالی یک بار به دوسال و حتی سه سالی یکبار تغییر کرد. اگر چه هیچ کس از مرگ عزیز چیزی به او نگفت اما گاو که نبود. فهمید. هی زنگ زد و سراغ عزیز را گرفت و هی مزخرف شنید. که همین الان رفت خونه پروین خانوم. که اواااا الان رفت سر کوچه شیر بگیره. «م.م.د» هم دیگر زنگ نزد که یعنی خر شمایید نه من. یک شب خاله تنی بزرگه خوابید و صبح اش که بلند شد رفت سفارت آلمان پرس و جو. گفت من باید بروم و پیدایش کنم. بهش خندیدیم که آلمان تویسرکان نیست. که بزرگ است و تو حتی نمیدانی کدام شهر را باید بگردی. گفت جهنم من میروم. رفت. یک روز زنگ زد که خواستن توانستن است. صدایش قطع و وصل میشد. آن روزها از قطع و وصل شدن صدا میشد فهمید که تلفن از خارج است و بلافاصله ذوق کرد. داد زدیم چی؟ چییی؟ گفت پیدایش کردم. کف کردیم. داد زدیم چی؟ گفت ایستگاه فیلان از قطار پیاده شدم هوا خوری، دیدم یک مرد کوتاهی آنطرفتر پشت به من ایستاده و سیگار دود میکند. داد زدم مممحمممود_ چه بهتر از شر «م.م.د» خلاص شدم- برگشت و خودش بود. کف تر کردیم. عجب خر شانسی ای. گفت باز نتوانستم از مرگ عزیز بگویم. گفت تنها عکسی که به دیوار اتاقش زده عکس عزیز است. گفت آمدم بگم اما عکس را که دیدم نتوانستم. گفتیم درک؛ حالش چطور است؟ گفت اااای بد نیست. گفت ازش قول گرفتم که دیگر گم و گور نشود. گفت بهش گفتم که خیلی دوست ات داریم همه. که دلمان تنگ است.لبخند زده و گفته من هم..‏
بعد از آن چند باری زنگ زد. فارسی اش خنده دار شده بود. مثلن میگفت: ساناز محمود هست یادِت؟ دِرس خوندی؟ کلاس ات چند است؟خوشکل شودی؟
اما بعد دوباره تماس ها کم شد و دوباره ناپیدا..‏


خانه ی شکوفه را فروختند و در عوض یه واحد نقلی در یک آپارتمان با نمایی زشت و دراز حوالی خانه ی خودمان گرفتند. تنها خوبی اش این بود که نزدیک ما و خاله کوچیکه بود و الباقی هر چه بود، تنهایی تنهایی تنهایی.‏
چند سال بعد از رفتن عزیز من هی زور زدم که برایش زن بگیرند. اوایل حتی مامان هم راضی نمیشد. به قول خودش نمیتوانست ببیند که کسی جای عزیز را گرفته. اما رفته رفته کوتاه آمد و فهمید که تنهایی کم درد نیست. مادر من بین بچه ها منطقی ترین است. به زعم بنده. بقیه یک جوری اند که مخ ات درد میگیرد.خلاصه که به خرج شان نرفت.وقتی راضی شدند که دیگر دیر شده بود. پیرمرد، تنها مرد. اصلن از تنهایی مرد. اگر یک پرستاری داشت که سخت نمیگرفت و هرزگاهی ماچی هم میکرد و بغلش میخوابید چه بسا الان زنده بود و من هم از شر این عذاب وجدان لعنتی خلاص میشدم و یک روز با رفقا جمع میشدیم خانه ی علی آقا به ورق بازی و لوده بازی. آخ که همه ی عمر دیر رسیدم. آخ که این حقیقت تلخ که کمتر از آن چیزی که می اندیشیم برای خوشحال کردن عزیزانمان فرصت هست بد جور پدر درمیآورد. کاشکی قبل از مرگش...‏

حالا که سه ماه و خورده ای از مرگش گذشته میخواهند اموالش را تقسیم کنند. پسر ها دو برابر دختر ها. قانون گه مملکت این را میگوید و جالب اینکه پسر ها هم راضی و این بار سفت و سخت تر از هر بار دیگر مجری و لابد مدافع قانون. از روزی که شنیدم قرار است پسر ها دو برابر ببرنند میخواهم دیوانه شوم. از اینکه مادر و خاله هایم از ترس اینکه پشت سرشان بگویند مال دوست، ساکت اند. دیشب گفتم تقصیر خودتان است. عادت کرده اید به تو سری خوردن. حق اینجا، گرفتنی ست. باید مبارزه کرد...‏
باشد دو برابر بردارند اما باید بفهمند که بی انصاف اند. که دارند از قوانین گه مملکت سوء استفاده میکنند. گفت به تو ربطی ندارد. دخالت نکن. گفت حق ندارم که به دایی ها چیزی بگویم. اما من منتظرم یک روز بیآیند اینجا تا بگویم که چقدر شبیه جمهوری اسلامی ایران اند. که برای طرز فکرشان متاسفم. که شرم آور است. که چه کار کردند در حق پدرشان که مادر و خاله هایم نکردند؟ حالی شان کنم که پول دغدغه م نیست. نگاه و تفکر سخیف شان است که دیوانه م میکند.

۶ ژانویهٔ ۲۰۱۲

این کمترین حق هر سفر دوستی است که وقتی خبر امکان سفر به سری لانکا را می شنود، به پول اش هیچ فکر نکند. و همینطور به مرخصی. و درجا بگوید آخ جان من هستم. و برود و حالش را ببرد. نه اینکه هی فکر کند که پول ندارد، که نگران مرخصی باشد، که بیآید سری لانکا را گوگل کند و هی غصه بخورد که اگر پولش جور نشد، که اگر مرخصی نداد، که اگر نشد که برود چه خاکی بر سر کند؟ دوستانش بروند و بشود حکایت سفر به نپال؟ تا عمر دارد بزند تو (رو) سرش که چرا نرفتی نپال؟ پول نداشتی که نداشتی. قرض می کردی. نشد، دخل ِدخل کافه ای، رستورانی چیزی را درمیآوردی . بانک حالا خطرناک است. اما کافه چی؟ تا بیآید بفهمد چه شده تو پول را قاپیده ای و رفته ای. اصلا و ابدا انتظار دزد را ندارد( آفرین؛ تازگی ها دوباره داستان عامه پسند تارانتینو دیده م).آنهم خانوم. تازه نه هر دزدی. دزد فیلم های مسعود خان کیمیایی. که یعنی پول را بقاپی و سفرت را بروی و بعد از سفر هر پولی که دست ات آمد را تقدیم دخل کافه کنی. یه یادداشت هم بگذاری که دست اش بیآید پول را خرج چه سفری کردی. نه خرج دود و دم، یا خلاف. چند تا از عکس ها را هم ظاهر کنی و ضمیمه ی یادداشت کنی. ببیند که به به چه طبیعتی. عکس ها را ببرد خانه به زن و بچه اش نشان دهد. بچه اش بگوید بابا ما هم بریم اینجا؛ عجب جای قشنگی ست، چه میمون های بامزه ای چه گلی چه بلبلی.‏
تکرار میکنم. کمترین حق هر سفر دوستی، بی نیازی از پول و پول است

۱۸ ژوئن ۲۰۱۱

قبلنا خیلی با خود داستان حال نمی کردم. با بوش چرا. از روز ازل. بوش به نظرم یکی از بهترین هاست. همین الان یه کارخونه ای برداره عینن بوش رو عطر کنه بده بیرون بنده مشتری ام. خودش بهم نمی ساخت یک. دوستان رو به یه روزی انداخته بود که بی علف فیلم دیدن و مهمونی کردن و موزیک گوش کردن و حال کردن رو یادشون رفته بود، دو. غلط بود دیگه.
من رو اعصابمه این قضیه. خیلی کارمون زاره اگه بی علف و مشروب نتونیم حال کنیم. چیه بابا. اه. خلاصه این دو تا قضیه باعث میشد من و علف در حد سلام و علیک بمونیم. اون دو دفعه ی اول جوری بهم نساخت که به گه خوردن افتادم. گذشت و گذشت تا بعد از مثلن یه سال. ما گفتیم آقا ما هم بازی. از اون روزهای لوده گری و خوش خوشانگی م بود. پرسیدم چند پک بزنم ان و گه م قاطی نمیشه؟ گفتن به پک نی به فازه. فازش رو بگیر. خنده ی تمسخر سر دادم. که یعنی دلتون خوشه بابا شمام. فاز این بنده خدا کجاش ئه اصلن و من چه جوری باید بگیرمش آخه. خلاصه، نمه نمه نشانه های خوب در من ظاهر شد. به طرز عجیبی کره کردم. دستام رو مشت مشت پاپ کورن می کردم و می چپوندم تو دهنم. پفک و چیپس و پاپ کورن رو قاطی ماست و خیار می کردم و قاشق قاشق خرتناق می کردم. همه رستوران های دور و اطراف رو تو ذهنم بررسی می کردم که الان به کدومشون زنگ بزنیم سفارش بدیم خدا رو خوش میآد! که کدوم غذاش کره تره!. هیچی دیگه سومین شبی که امتحانش کردم رو فقط و فقط به کره خوری گذروندم. بعد، یه دفعه دیگه، علاوه بر کره خوری تصویر های خفن هم می دیدم. اینجا نوشتم و گذاشتمش . همون اورست و اینا رو میگم. دیگه بلد شده بودم ذهنمو کجاها ببرم . با ذهنم بازی می کردم.
مثلن دیشب همه ی حواسم رو دادم پی تو. و بعد از تو، یکی دو نفر دیگه. گفتم سعی کنم با تمام جزئیات از سر تا پات رو تصویر کنم. چشامو بستم. از موهات شروع کردم. دونه به دونه شون رو دیدم. سیاه ها سفید ها. بعد پیشونی. چروک داره یا نداره. اگه داره کجاش. ابروها. چشم راست. رنگش. اینکه دقیق چه رنگی ئه چشمات ...‏
بعد این صد و بیست و هفت ساعت رو دیدین؟ یه جاهایی زوم میکنه زوم میکنه و دست آخر می رسه مثلن به بافت دست یارو ؟ اون جوری. یهو بی هوا زوم این می کردم. حساب کتاب نداشت زوم این کردنم. واسه ش نمی تونستم منطقی پیدا کنم . که مثلن چرا مو و چشم ؟ چرا مثلن پیشونی نه؟ بعد چشم چپ ات. و خلاصه تک تک اجزاء به نوبت. حالا اینا چیش خفنه؟ این که مثلن وقتی به چشم راست ات رسید، بعد از اینکه خودم بی هیچ کمکی چشم راست ات رو تصویر کردم و شروع کردم به مداقه، یهو یه سکانس از یه روزی که داشت بهمون حسابی خوش میگذشت رو دیدم. بعد اون سکانس تبدیل به عکس شد . بعد من زوم این کردم رو چشم ات و با همونی که تصویر کرده بودم مقایسه کردم. مو نمی زد. یا مثلن، به کنج لب ات که رسیدم باز یه سکانس از اون اتاق که بغل هم خوابیده بودیم و من سرمو گذاشته بودم رو دست ات و داشتم نگاه ت می کردم و تو خواب بودی رو دیدم. که باز شد یه عکس. بعد من زوم این کردم و نقاط ابهام در مورد کنج لب ات بر طرف شد. خلاصه از بالا تا پایین . مو به مو.. گمونم یک دو ساعتی زمان برد. البته نه بی وقفه. بعد از انگشت های دست ات یه استراحت کوچیکی به خودم دادم. عجیب بود. خیلی.
یک سکانس هایی خب تو تاریکی بود. چشم چشم رو نمی دید. بعد انگار که یک فلان فلان شده ای دوربین داشته و از ما فیلم گرفته. من فیلم ها رو می دیدم؛ هر جا که تنهایی از پس تصویر کردنش بر نمی اومدم. بعد فیلما نور درست حسابی ای داشتن. حتی اونی که از اون اتاق کوچک و تاریک بود. بعد همون میشد عکس. من هم تو فیلم و عکس ها بودم. یعنی از پشت نگاه من نبود. یه تخم سگی از یه زاویه های عجیب و خوبی فیلم گرفته بوده و عکاسی کرده بوده.عجیب و جالب بود و حال داد. خیلی.
بعد من یه چیزی شنیده بودم که مثلن اگه موزیک گوش کنی و تمرکز کنی میتونی خط هر سازی رو که دوست داری رو جدا از مابقی سازها بشنوی. خط اون ساز بُلد بشه واسه ت. اینم امتحان کردم. البته که تعریف از خود نباشه. من در حالت عادی هم این کار رو می کنم. اما خب این بار یه کیفیت دیگه ای داشت. همینا دیگه. هرزگاهی حال میده. و یادم بمونه که دقیقن هرزگاهی.

۸ مارس ۲۰۱۱

۱۱ فوریهٔ ۲۰۱۱

یه غصه ی درسته
نه دست و پا شیکسته
رو کولش ام؟
رو کولم ئه سگ پدر
چسبیده و ول کن نیس
یه فرصتی پیاده شه؟
پیاده شم
آسون نیس

*یه قصه ی درسته، نه دست و پا شیکسته ی شهر قصه

۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۱

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم؛ آقایانِ عزیز

آقاجون، پاشین بریم دم پردیس و با ملّت گپ بزنیم که آقا جون، اگه شما ها هم به نشانه ی اعتراض نیآین، همینجوری نمیمونه. اینا میگن گه خوردیم. بشه مثل قبل. خانوم ها تشریف بیآرن. نشد نداره. چند تا بازی مونده؟ من مثل سگ پایه ام. بیآین فقط هی خبرشو همخوان نکنیم که فایده نداره. آباریکلا؛ پاشین.

۲۰ ژانویهٔ ۲۰۱۱

گه ام اگه نرم سراغش

یه شبی، خونه ی یه دوستی، داشتیم شر و ور میگفتیم و هه هه هه میخندیدم. از بچه ها هنوز کسی نیومده بود. خودمون دو تا بودیم. اون منو خوش داشت؛ من نه. من کس دیگه ای رو میخواستم. اونی که من میخواستمش روحش هم خبر نداشت. روح منم این دوستمونو خبر نداشت. خودش آخه هیچ وقت بهم چیزی نگفت. حتی سعی نمیکرد حالیم کنه. یه روز دوستش بهم گفت که فلانی تو رو هست خیلی.
من که به فلان میرم اینطوری. من خیلی طاقت بیارم مثلن شیش ماهه. میگم به یارو. فارغ از جوابش.
پا شد رفت چایی بیاره. کنترل رو برداشت و پلی کرد یه چی رو و حرفشو ناتموم گذاشت. یه خورده بعد سرشو کج کرد ببینه آیا با موزیک خوشحالم! دید دارم بگی نگی عر میزنم. من اینطوری ام. با یه چی خیلییی حال کنم عر میزنم. چایی رو گذاشت اون کنار، نور رو کم کرد و بلندم کرد به رقص. دمش گرما. عجب فهمید چی کار کنه.
بابا من خیلی به خودم ظلم کردم که آخه. من رقص رو خییییلی بیشتر از موزیک میخواستم/میخوام. چمیدونم؛ دستِ کم یه کلاسی چیزی.
دیروز رفتم شهر کتاب واسه آقای ریتو موزیک سوا کنم. دوست داشتم یگانه ای، حاج قربانی، عالم قاسم افی و تو همین مایه ها بگیرم واسه ش. آقای ریتو داره دامادمون میشه. داشتم سوا جدا میکردم که آقای قسمتِ موزیک، لا مازا ی خانومِ سوسا ی عوضی رو گذاشت. پام شُل شد. صد سالی بود که تحویلش نمیگرفتم. چه بسا اصلن یادم رفته بودش. ولو شدم کف زمین و گفتم:
بدبخت، تازه بیست و شش سالته. پولاتو جمع کن و از باباتم قرض کن و بگو میخوام یه دو سال واسه خودم باشم اگه موافق باشید. برو خرجِ رقص کن. بجمب تا خشک نشده تنت. از این کشور به اون کشور، از این کلاس به اون کلاس. بدبخت مگه چقد دیگه زنده ای؟

۱۶ ژانویهٔ ۲۰۱۱

چرا لال نشدم وقتی به باباش گفت
باباااا، زیپ کفشمو باز میکنی؟
منِ گه چمیدونستم؛ گفتم ااااِ خب خودت باز کن دیگه بچه جون. تار به این سختی داری یاد میگیری بعد...
هیچی نگفت. دیدیم زیپ کفشش در رفته حسابی. بعد، کفشش کهنه..
باباش دولا شد و با زیپ گلاویز شد؛ گیر کرده بود؛ وا نمیداد سگ پدر..
و من از کفشام بدم اومد. از زبونم هم. از خودم هم.‏‏

۲۱ دسامبر ۲۰۱۰

نباید یه جوری باشه که آدم شماره دوستای قدیمیش یادش نره؟

دختر دایی م شونزده اینا سالشه. اومده بود خونمون. شبم خوابید تو اتاق من. پتو کشیده بود رو سرش و زیرزیرکی اس ام اس میداد. تلق تلق، تلق تلق. لابد از من خجالت میکشید که رو ویبره گذاشته بود و زیر پتو قایم شده بود. نصفه شب بود و منم خسته و شلافه. ول نمیکرد که. بعد اون یارو زنگ میزد این یواشی میگفت بعدن حرف بزنیم. فقط اس ام اس کنیم. بعد من یاد خودِ هشت/نه سال پیشم افتادم. با آریا دوست بودم. از اون مدلا که تاپ تاپ و گُر و اینا. خیلی عجیب میخواستمش. اونم همینطور. تازه با هم دوست شده بودیم. نیشم کلن باز بود در زندگانی. با خانواده پاشدیم رفتیم شمال. من نمیخواستم برم طبعن. سختم بود. از صب تا شب ور دل هم بودیم. سختمون بود دیگه. جوون بودیم خب. رفتم. شبا مکافات داشتم. من و سولماز و عمه و دختر عمه تو یه اتاق میخوابیدیم. من میرفتم زیر پتو زر زر زر. فرداش عمه متلک مینداخت که بالاخره دیشب خوابت برد؟ چهار روزی قرار بود بمونیم. من فردای روزی که رسیدیم سرمای سختی خوردم. تب و اینا. شانسی که داشتم، من و سولی مشترکن یه موبایلی داشتیم. شب زنگ زد. حالم خیلی خراب بود. تب و لرز شدید. گفت چرا نمیبرنت دکتر. گفتم نمیخوام. فردا خوب میشم. گیر نده خوبم.دوست داشتم قطع کنم بخوابم. نمیذاشت. نگران بود. کلن از اون مدلا بود که هی نگران میشد. تا میفهمید یه مرضی دارم به مامانش میگفت سوپ درست کنه. می یومد می آورد دم خونمون. هه، یه بارم که اون مریض بود اومد خونمون. رو تخت من دراز شد. منم رفتم که مثلن سوپِ آماده درست کنم. ریدم .قلمبه قلمبه شده بود سوپه. خورد و به به چه چهِ الکی کرد. ماچش کردم. گفت مریض میشی. ماچم کرد. فقط ماچ بلد بودیم. تو تاکسی هم ماچ کرده بودیم همو. یه مقوا گرفتیم جلو صورتمونو همو ماچ کردیم. گفتم دکتر نمیرم که نمیرم. اگه بذاری بخوابم فردا خوب میشم دیگه بابا جون. گفت باشه. موبایلو سایلنت کردم. صب که پا شدم دیدم زیاد بار زنگ زده. زنگ زدم. خونه نبود. موبایل نداشت. عصر زنگ زد که کجایی. گفتم داریم میریم لب دریا. گفت کدوم دریا. گفتم کله خر با کی اومدی؟ گفت تنها. مخ پسر عمه ها رو زدم که ما نریم باهاشون. با هزار مکافات با بهروز و بابک رفتم ببینمش. حالا با اونام خیلی راحت نبودم. که مثلن بریم دوست پسرمو من ببینم. اما اصن این چیزا واسه م مهم نبود. ینی اصن بهش فکر نمیکردم. مدیر دانشکده هم میدونست ما رو. به آریا میگفت به ساناز بگو فلان چیزو یادش نره بیاره. همه ی استادا هم. ما گرم بودیم. هیچی نمیفهمیدیم. البته فضای دانشکده ی ما یه جور دیگه بود. فضا کوچیک بود. استادا همه رو به اسم کوچیک صدا میزدن. راحتتون کنم؛ من لیسانسمو از جایی گرفتم که صب تا ظهرش پر بود از پسر بچه های دوازده تا هفده ساله؛ ما طبقه ی بالا بودیم، اونا پایین. ما حواسمون بود جلوشون سیگار نکشیم، فحش بد ندیم؛ اونام حواسشون بود عاشق ما نشن؛ درهنرستان موسیقی پسران. ای بابا.. من میخواستم بگم پچ پچ های سپیده منو یاد همه ی اینا انداخت و یه جوری م کرد. شماره ش یادم رفته. بعد از اینکه بهم زدیم گفت نمیخوام ببینمت. گفت اذیّت میشم. گفتم لابد یه ماه نمیبینیم بعد مث قبل میشیم دیگه. درسمون تموم شده بود دیگه. آخراش بود. انتر سلام هم بهم نمیکرد. اصن انگار منو نمیدید. من متنفرم از این بچه بازیا. دیگه ندیدمش تا پارسال؛ زمستون بود. با صبا و حسین دم گیشه ی تالار وحدت بودیم. اومد از کنارمون رد شد. گفت بببَه خانومِ ستار. اینو گفت و رد شد. یه لحظه هم مکث نکرد که ببینه بعد صد سال چه شکلی شدم. من نتونستم آنن جواب بدم. یادمه برگشتم از صبا پرسیدم آ آ آریا بود؟ گفت آره. به حسین گفتم اینو دیدی؟ اولین دوست پسرم بود.

۲ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

شیشکی بند میشویم

دور و برت کم نداری سوهانِ روح
قربانش روم تخمِ چپ هم که نداری
سیب زمینی باش.
یک، دو، سه
تمرین می کنیم:
یادِ هر کدام که افتادی
یک شیشکی، یک " دددررررکککک"‏
اصلن هر چند تا که راضی ات میکند‏
فعلن همین دو تا رو مشق کن
حالت هیچ خوب نی
حواست هست؟

۲۵ مارس ۲۰۱۰

برای نیوشا

چه آن سالها که پسر بچه های آفتاب سوخته ی هی داد و بیداد و هی مقوا تکان بده ی ویلا ویلا، چه این دو سال ِ آیینه ورزان ِمگس ورزان،- بخصوص تابستانها که چه ها که نمیکنند و چه بیچاره که میکنند و چه دهنی که سرویس می کنند- صبحانه ی اولین روز ِ عید را که خورده باشیم دیگر بلند بشو نیستیم. تجربه نشان داده که اولین صبحانه ی سال ِ نو دست کم تا نزدیکهای ظهر کش بیاید. شروعش دلقک بازی های یک دلقک. ادای این فامیل، ادای آن آشنا، ادای دخترِ دوستِ عمو سعیدی که من دایی صدایش میکنم و بد جور رو اعصاب همه می رود- دختر بچه را عرض می کنم- ادای حرف زدن تو دماغی ِ مریم خانم ِخیاط که با اینکه مادر ِگرام بسیار شبیه تر و شدید تر و خنده آور تر درمیآورد اما من ِ خوره دلم نمیآید ازش بگذرم وادای هر کس که به درآوردنش بیارزد و موجب خنده شود. نمیدانم بدانید یا نه؛ کیف مبسوطی ست دلقک بازی و بدنبالش خنده ی خانواده بخصوص محمد آقای شوهر عمه که عید به عید به زور دیده شده لبخندش. عوض اش زنش؛ فضا که فضای خنده باشد به هر چرتی میخندد. مامان که میبیند شانسِ برانگیختنِِ توجه جمع را ندارد، که بنده مهلتش نمی دهم، به ناچار گریه ی سرِ قبر ِ عزیز را در خواست می کند. درمی آورم. ماشالله گریه ی مادرِ گرام از همان ده دوازده سال ِ پیش که مادر بزرگ مُرد، تا هنوز زبانزدِ فامیل است. انگاری این را از همه باحال تر بدانم که دقیقن بعد از این اداست که نم نم گرم میشویم تا بپریم. همه به همه. مامان ایران از ردیفِ دندان های سپیدش که مالِ خودِ خودش است و هیچ پُر کردنی ندارد، واز لبخند گل وگشادش که چشمانش را آن چنان تنگ کرده که هیچ پیدا نیست، پیداست که حسابی حال میکند. هرچه باشد ادای عروس است و او هم همچین بفهمی نفهمی نمه یی مادر شوهری دارد. با این حال صدای غرولندش ازآن سرِ میز که اِی اِی اِی بواَم دِرآ دَر خانِم جان کوچیکه. پَ چرا اِدای مادِرِت دِر میآری؟
- خب خودش خواست. خب گریه ش ضایع س دیگه مامان ایران.
_ ای بااا ووووااااااااااااا
ای بابایی که از آن ور زن عمو که خاله صدیقه صدایش میکنم درمیآید که احترامِ پدر و مادرِ آن روزها کجا و امروز کجا. بابا در میآید که کاری ندارم که آن جور احترام درست بود یا نه اما هر چه نداشت یک جور تمرینِ صبوری داشت ؛ تمرینِ تحمّل. تحمّلِ شنیدنِ حرفهایی بر خلافِ عقیده و نظرت. اما حالا تا آذر حرفی بر خلافِ میل شما میزند آنچنان مخالف میشوید که
قبول دارم. من هر سال گندتر می شوم. هیچ بلد نشدم چطور آرام گوشش دهم. کلن با او خیلی چیزها سخت است. سختر از بابا. وسط حرفش می پرم که آیا این صبوری که می گویی خرج ِ همه می شد یا تنها پدر که احترامش عجیب واجب بود و هست؟ یا به دیگری که میرسید تلافیِ آن همه صبوری یکجا درمیآمد؟ فکر نمیکنید بعضی از همین احترام هاست که مارا به این روز نشانده؟ که سختمان است حرف زدن؟ که تا دیوانه نشیم حرف نمیزنیم؟ تا به آنجایمان نرسد؟ آن یکی از آن ور جوابِ من را من دوباره جوابِ او را. این بار بلندتر میخواهد هر جور که شده عرایضش را به نقطه برساند بابا اما مگر مهلتش می دهیم؟ خلاصه که شهر شلوغ میشود و فقط سپهر است که روی یکی مان زوم می کند و متوجه اش می شود. آنهم از صدقه سرِ آن یه نمه لب خوانی. مامان که کلن روال حرف زدنش بلند است تا بیاید بحث را دست بگیرد من قاطی می کنم که چرا شماها فکر میکنید همه کرن؟ بابا جان یک میز که بیشتر فاصله نداریم. جانِ مادرتان بیایید و آرومتر حرف بزن امسال مامان خب. اخلاقی که دارم هیجانی که میشوم زبانِ مادری ام دچارِ مشکلاتِ عدیده میشود. همان لحظه که با رگهای بیرون زده ی قلمبه ی گردن جمع را دعوت به آرامش می کنم، دست کم پنج نفر همزمان جوابم میدهند که تو خودت گاهی بد رو اعصابی، تو خودت که از همه بدتری، تو تو تو تو خودِ همین الانت را ببین آخه. و من هم میگردم کسی را پیدا می کنم که دارد جوابم را نمیدهد. غالبن بابا
- خب منم مث ٍ شما
خلاصه که ما گله گنجشک های این شاخه به آن درخت، سعی می کنیم دست کم به طور مختصر و مفید که چه عرض کنم، نظریاتمان را راجع به خانواده، سیاست، کی گفته که همه باید بهترینِ حرفه شان باشند، هنر، تاثیرِ دوستِ ناباب بر آینده ی جوانانِ فامیل، مهاجرت، ازدواج، سینما، آیا باید بچه درست کرد یا نه، موفقیت بهتر است یا رضایت و صد و بیست و هفت بحث دیگر را بشنوانیم به یکدیگر. دستِ آخر وقتی دهانهای همه مان شد دهانِ کروبی، نوبتِ مامان ایران است که بحث را بی پیش درآمد بکشاند به داستانِ مرگِ شوهرش. شوهری که دوستِ جون جونی ِنادر نادرپور بوده و تنها روشنفکرِ تبار و بس که روشنفکر بوده تریاک دود می کرده و کوچک و بزرگ در برابرش کلاه از سر بر میداشتند و مرد و زن دوستش داشتند و این را تشییع جنازه ی باشکوه و شلوغش گواهی می داد . بکشاند به داستانِ روزِ مرگِ آقا رضا شوهرش که چطور گیتی داد و قال راه انداخته که تا نبینمش نمیگذارم خاکش کنید که آنقدر جیغ زده که بردنش پیش آقا رضا و آن وقت فقط گریه کرده بی جیغ، که چطور بابا بغض های بزرگتر از پرتقال اش را فرو می خورده که نکند جوری شود که بزرگترین، شانه هایش تکان بخورد، که چطوراعظم آرام آرام اشک میریخته وچطور سعید به شب هایی فکر میکرده که دیگر آقا رضا نخواهد فرستادش پی ِ تریاک چون مرده و حساب میکرده که با این سنِ کمش تا مرگش چقدر دلش تنگ ِ آقا رضا خواهد شد و به برادرش فکر میکرده که باید دکان داری کند و قید ِ درس را بزند و چمیدانم لابد به مادرش هم فکر کرده که آیا بعد از او شوهر می کند یا تنهایی از پسشان برمیآید؟
این ها را خدا می داند برای ِ چندمین بار میگوید و عینِ هر بار خودش و من و بابا را به گریه می اندازد. مابقی بلد شدند چطور گریه نکنند؛ ما نه. حتی بابا که آن سالها بلد بود، دیگر لاین کینگ هم به گریه اش میآندازد. چه برسد به داستانِ روزِ مرگِ اقا رضا.

و بعد سکوت
بعدترش صدای قیژ قیژ صندلی ها و بعدترش شُر شُر ِ آب و جرینگ جرینگ ِ ظرف ها و موف موف وخنده توامان.

۲۳ فوریهٔ ۲۰۱۰


۹ ژانویهٔ ۲۰۱۰

How I needed you
How I grieve now you're gone
In my dreams I see you
I awake so alone

I know you didn't want to leave
Your heart yearned to stay
But the strength I always loved in you
Finally gave way

Somehow I knew you would leave me this way
Somehow I knew you could never, never stay
And in the early morning light
After a silent peaceful night
You took my heart away
And my being

In my dreams I can see you
I can tell you how I feel
In my dreams I can hold you
And it feels so real

I still feel the pain
I still feel your love
I still feel the pain
I still feel your love

And somehow I knew you could never, never stay
And somehow I knew you would leave me
And in the early morning light
After a silent peaceful night
You took my heart away
Oh I wish, I wish you could have stayed

۱۴ دسامبر ۲۰۰۹

رویاهاتو از دس نده
واسه این که اگه رویاهات از دس برن
زندگی عین بیابون برهوتی میشه
که برفا توش یخ زده باشن.

رویاهاتو از دس نده
واسه این که اگه رویاها بمیرن
زندگی عین بال بریده ی یه مرغ میشه
که دیگه، مگه پروازو به خواب ببینه.

لنگستن هیوز
با ترس یا با ریش گرو گذاشتن
دموکراسی دس نمیاد
نه امروز، نه امسال
نه هیچ وقت خدا.

منم مث هر بابای دیگه
حق دارم
که وایسم
رو دو تا پاهام و
صاحب یه تیکه زمین باشم.

دیگه ذله شدم از شنیدن این حرف
که: " - هر چیزی باید جریانشو طی کنه
فردام روز خداس"
من نمی دونم بعد از مرگ
آزادی به چه دردم می خوره،
من نمی تونم شکم امروزمو
با نون فردا پر کنم.

آزادی
بذر پر برکتیه
که احتیاج
کاشته تش.

خب، منم این جا زندگی می کنم نه،
منم محتاج آزادیم
عینهو مث شما.

لنگستن هیوز

۲۸ نوامبر ۲۰۰۹

من دیگه گه بخورم وقتی ترافیکه، مردم جمع شدن، آمبولانس یا آتشنشانی گوشه ی خیابون وایساده، جایی به جز روبه روم رو نگاه کنم. در عرض سه ماه، چهار بار ب.. رفتم؛ دیگه بسمه.

۲۷ نوامبر ۲۰۰۹

پدربزرگم همیشه می گفت: " زندگی جور گیج کننده ای کوتاه است. به گذشته که نگاه می کنم، زندگی آنقدر به نظرم کوتاه می آید که به زحمت می توانم بفهمم، چطور ممکن است، مرد جوانی تصمیم بگیرد به طرف دهکده ی بعدی بتازد، ولی نترسد که- گذشته از حوادث بین راه- مهلت همین زندگی معمولی ِ خوش و خرم، بارها کوتاه تر از آن زمانی باشد که برای چنین سفری لازم است".

فرانتس کافکا

۸ اکتبر ۲۰۰۹

قدیم تر ها هر وقت دلش عجیب تنگ کسی می شد، خودش سوت میزد که مثلن موبایلش در حال زنگ خوردن است. به دروغ تعجب می کرد که مثلن این چه شماره ایست! و بعد گوشی را سایلنت می کرد و میچسباند به گوشش که مثلن سلام، مرسی، ااااا َ تویییییی!
به دروغ وانمود می کرد که شلوغیه خانه، صدا به صدا نمی رساند. به دروغ حال و احوال می کرد و از روزگارش می پرسید. به دروغ غش غش می خندید. به دروغ طنازی می کرد. به دروغ خاطره ی واقعی و نه دروغینی که خنده دار بود و می دانست که آن مردِ پشت خط حتمن خوشش می آید را با شعف خاصی تعریف می کرد و یک آن، با صدای مادرش که صدایش می زد، یا با صدای زنگ در، یا توسط ویبره ی موبایل که یادش رفته بود وقتی سایلنتش می کرده ویبره را هم قطع کنه، به خودش می آمد و میدید که
ای وای ی ی ی چقدر دلتنگ است و چه احساساتیه نازکی ست که دلتنگی به این روز انداخته اش.

آرشیو